![]() |
![]() |
|
| تصويرم را از آينه ات بيرون انداخته ام / انعكاس تكه تكه ات جايي براي بازگشت ندارد... |
|
امروز پاییز نبود اما شهر برگ برگ می ریخت. دستهایم را از خوابت برداشتم و دویدم پنجره ها از حوالی همین آسمان باز می شوند اما نفسهای عمیقی حواس نوازش ام را پرت می کند. . . . خوابت شهر را می بیند ... موهایم می ریزد پریشان بر شانه ها صورت و بازوهای پاییز! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:53 توسط شیما |
|
|
از موهايم زيتون آويخته ام كنار سبزي كاشي هاي حوض نشسته از آب حرف مي زنم كاش كسي 5 سالگي ام را مي ديد و مي گفت: روزهايت را بغل كن. شلاق مي خورند، موهاي زيتوني ، ماهي هاي ساده دل، آب كه رنگش را هرگز نفهميد. . . . كودكم اين نقاشي اش را هم خط خطي كرد!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:18 توسط شیما |
|
|
مرگ روزی چشم های خیره ی مرا با پلک های ریمل زده ام خواهد بست. بوی پرتقال دهانم را که دیشب تو برایم پوست کنده بودی و رژ خرمالویی رنگم را
که برای تعلل تو و طعم های قدیم بر لب هایم مالیده ام خواهد ربود.
از تن من بوی هوس هزاران مرد خواهد آمد و به بوی کافور آغشته خواهد شد
مرگ دست هایم را خواهد برد و جوانه های انگشت هایم را در خاک خواهد کاشت. کسی چه می داند... شاید روزی پرنده ای شده باشی که بر شاخه های کلفت من لانه کرده ای !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:27 توسط شیما |
|
|
می روم ایوان
خم می شوم رو به آسمان موهایم را پرت می کنم ... شب از تنم کنده می شود * فردا صبح مادرم از حیاط ستاره جمع می کند!
قیافه یک جنگل را گرفته ام که باران نخورده است یک شی خاک خورده روی میز قیافه یک شهر را گرفته ام که آدم ندیده است . . . چقدر حوا بودن سخت است! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:57 توسط شیما |
|
|
پياده روها غيرتي مي شوند پاشنه ي كفشم را روي رگ خيابان مي گذارم و رد نشده به انتهاي نفس هاي حبص شده ات مي رسم اصلا خودماني تر شويم شعر خيس مي شود از باران هايي كه قرار بود روي صداي تو ببارند لحن اين حرف را با خود مي برم شهر بايد خانومانه تر از اين راه برود در مقابل چشم هاي محرمانه ام نشد! اين پس كوچه را خط مي زنم از سر تمام دردهايم مي رسم به جنس تو و حرفهايي كه پشت سرم ... از دنيا كم آوردمت ! مهر 85 |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:32 توسط شیما |
|
|
۱) در نطفه کشتمش نگذاشتم روحم را بخاراند قلبم را مورچه گرفته و تمام گرد و غبارهای دنیا در چشمم فرو رفته دیگر به هیچ تهوعی اعتماد ندارم اصلا از تن من سر بخور از لباس هایم کنده شو ولی دوباره نطفه نبند آقا می شود نگاهت را از من برداری ؟
اینبار هم با گفتن" دیگری" از تو فرار می کنم " من" در من بالا و پایین می رود و "هیچ کداممان" را مدام مرور می کند سر به سر هر چه" شخص های جمعی" می گذارد که فعل می شوند بین من و تو و دیگری که نیست همیشه مفرد می ماند و همیشه غایب من همچنان دنبال توی غیر رسمی می گردد که بدون هیچ رودرواسی جای" شما" باشد!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:26 توسط شیما |
|
۱ یا 2 ماه دیگر می روی با چمدانی پر از حرفهای عوضی گفته شده با نگاهی که همین چند لحظه پیش دزدیدی اش و جسارت من در حد همین ناراحت نیستم های دروغکی می ماند دیگرچه فرقی می کند شال ام بی جهت کدام باد دور سرم می پیچد چه فرقی می کند دکمه زیر گلویت همیشه برای بغض های من بازمی ماند یا نه فراتر از لباس که نمی رویم دیگر فاصله های کودکانه تن مان را کج و کوله نشان می دهند هنوزدر سکوت من در جا می زنی فردا هم شوخی ات می گیرد فردا هم دگمه ات می ا فتد فردا هم باد .... تکه کلام « بمان » می شوی که چه فردا هم پشت گوشی ام فردا هم خط می دهد فاصله های بزرگی که نمی توانی دیدشان بزنی فردا هم زندگی می کنی دور نه بی من ! برای کسی که فکرش را هم نمی کند که .... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:3 توسط شیما |
|
|
رگهايم مارهاي آبي تنيده به تنم مبادا زهر به قلبم نرسد خدا همچنان نزديك تر از بغضي است كه قورت مي دهم دهانم بوي دوستت ندارم مي دهد ، شيرين زباني هايم را به ياد نياور زخم هايت را به زبان مي آورم آنچه مي شنوي دردي از من دوا نشده عسل از زخم زبانهايم جاري مي شود زهرمار مي گويم : سلام اسم من : عسل بانو اسم شما : همين نوك زبانم است |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:2 توسط شیما |
|
|
سارا ، كه تمام آب هاي جهان از سرت گذشت سرگذشت من و اين مرد بود كه حتي از ذهنمان نگذشت مردي كه هرگز با پيراهنش تفاهم ندارد و تصوير كوچك خود را ته جيبش پنهان مي كند سارا ، براي تمام مردها بزرگ آمده ام رودخانه ات را به من مي دهي ؟ گرچه حتي خانه هاي روي آب هم ديگر به نام من نيست در جهان اين قبيله ، مرد من سارا ، ... روي گفتن ندارم سرگذشت من بود مرد مني وجود ندارد !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:3 توسط شیما |
|
|
دندان روي صبر مي گذارم كه دهان تو بوي حلوا بگيرد هميشه لايه حرفهايت ، كلمه اي پس و پيش مي ماند مي ترسم اين بار زمان من را به جاي دير شدن درست ادا كني من نگفتم خدا صبرتان بدهد فقط غم آخرت شده ام كه همچنان حلوا حلوا بگويي بي خيال اين همه ايوب امروز بايد روز خوبي باشد ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:58 توسط شیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
زن هستم
يعني هرچه كه درباره ي يك زن مي انديشي هستم! |
| پيوندهاي روزانه |
|
مرتضي خليلي آرشيو پيوندهاي روزانه |
| نوشته هاي پيشين |
|
شهریور 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پيوندها |
|
اين دلتنگي ها براي كسي نيست... |
|
RSS
|