معرفی کتاب چه طاقتی دارد درخت که در سخت ترین روزهایش محکم ترین شکوفه هایش را گل می کند و ترک که دانه هایشان روزی لکه ای شود بر.... مجموعه ای که تمام هجاهایش عجین شده با تصویرهایی که انعکاس هایش حرف های زیادی دارد من هم یک حرف هستم و آلما و دیبا و نسیم و فاطمه و... به عنوان کوچکترین و بی صداترین حرف از چاپ مجموعه اشعار کتاب خانم رویا شاه حسین زاده جمله بندی می شوم! زیباترین انار این فصل بود که به دستمان رسید! این مجموعه شعر سپید توسط انتشارات هنر رسانه ی اردیبهشت منتشر شده . برای تهیه می توانید با این انتشاراتی تماس بگیرید. مرکز پخش: تهران، خیابان سبلان شمالی، خیابان شهید نوری، کوچه شهید ترابی، تلفن 88403759 و نیز می توانید به آدرس وبلاگ شاعر این مجموعه شعر «خانم رویا شاه حسین زاده »مراجعه نمایید:http://nafaas.blogfa.com/ دو شعر از کتاب ( قرمز همیشه انار نیست )را برایتان می نویسم گرچه انتخاب كار سختي بود . به ياد خاطره اي خيس و دود گرفته ... * گلوله اي داشتم اگر خالي مي كردم در شقيقه ي اين همه سال در شقيقه ي شعر در شقيقه ي شهريور و شهر و مردمي كه مردمكهايشان هم نامردند گلوله اي داشتم اگر خالي مي كردم در شقيقه ي اين همه سال در شقيقه ي تو خودم و خُ دا. شعر دیگری از این مجموعه ** بعضي آدم ها فقط يك اسم اند در شناسنامه ي تو، بعضي اسم ها اما شناسنامه ي تو اند.

+
نوشته شده در ساعت 1:50 توسط شیما
|

كوچه يك تنه مي زند به رفتن ام به دو دل بودن اين آسمان فكر مي كنم كه ببارد يا نه يك تنه با دو دل مي توانم تا آخر تو را دوام بياورم. آسمان براي باران كوچك مي شود... تو مي تواني مرا به رفتن، بياوري!
+
نوشته شده در ساعت 15:23 توسط شیما
|

شهر پشت سر من مي نالد و من دارم ترك مي كنم بيرون مي زنم بيرون از من دردش گرفته... در تنهايي به آغوشم بكش اين گل وحشي سرزمين ندارد خانه ندارد خيابانها، حرف پشت سر من است و تمام شيشه ها تن زنهايي باكره من دارم ترك مي كنم ماليده شدن باران را بر تن اين شيشه ها من برنمي گردم كه ناله هاي شهر دستهاي تمام مردهاي عاشق است بر گردنم در تنهايي تيغ هايم خونت را بغل مي كند ريشه هايم نازك ترين رگ هاي تنيده به قلبت من را له نكرده بگذار بچينمت!
+
نوشته شده در ساعت 21:50 توسط شیما
|

شروع مي شود به ناگاه از تيترهاي روزنامه تا بازوهاي گرمت كه من را مي فشاري روحت را بيرون بياوري مچاله ي بازگشت هاي ابدي تو هستم. دست هاي من گرم دستهاي تو بود كه زمين نشست هواپيمايي كه شهر من را با خود برد خانه ام را پنجره ام و روزنامه ام حالا كه مردي در من قدم زنان چشمهايم را مي خواند...
+
نوشته شده در ساعت 20:29 توسط شیما
|

راست مي گويي امشب هم نمي خوابم فقط چشمهايم را مي بندم اين پرنده ي داغ كه پرواز مي گيرد بي شك از چشم من افتاده است و بالهايش از پلك هاي من است بايد بالشم را عوض كنم خيس تر از آن شب باراني است كه باهم... حرفي از رويا نيست اين روزها خواب من جاي پرنده ها مي پرد. بر چشمهايت كه مي بندي... فرو مي ري زم.
+
نوشته شده در ساعت 20:13 توسط شیما
|

پرواز را بر شانه ام گذاشتند و گفتند:
کلاغ پر!
از پشت میله ها نگاهت می کنم
طوطی تزئینی
که تکرار می کنی
تکرار دیگران را.
+
نوشته شده در ساعت 16:44 توسط شیما
|

از اسکله های این شهر
تا خودم
همیشه دریا بوده ام
و
کشتی های پهلوی من نگرفته را
نگاه
آه
صدای آخر تمام این موجهاست
که می نشانی
روی نیمکت خالی ظهر
با چمدانی که تنهایی ات را در آن پر کرده ای
.
کشتی را دارند باری شبیه به چمدان تو می زنند
دست در جیبهایت فرو می کنی
با خود فکر
که با
تنهایی این همه آدم کجا باید رفت؟
+
نوشته شده در ساعت 18:41 توسط شیما
|

1) شبيه زني شده ام كه كنار خودش نشسته در اين عصر نارنجي چاي فوت مي كند! اين بطالت عزيز جاي من را با خودم عوض مي كند بازار مي روم باران مي خرم و جاي دريا را در خانه ام عوض مي كنم مي نشينم كنار شبيه به خودم چاي در اين عصر باطل ... خشكي اين متن را ببخش باز هم نشد كلمه به كلمه بغلم كن نه من نه شبيه من نبودن تو را نمي تواند عوض كند! 2) با تو قهر مي كنم و تمام واژه هاي خيس را از اتاقم بيرون پرت مي كنم مادرم در حال لاي دريا و باران گير كرده زندگي روي من شنا مي كند من كلمه هايم را پس بگيرم تو من را عاشق مي كني درياي تو مي شوم مي باري نه، نمي خواهم قلبم از امروز باد مي شود روي ابرهايي كه باران مي زايند و تمام درياها را خشك مي كند خشك و خالي !
+
نوشته شده در ساعت 10:22 توسط شیما
|

۱) تكه اي از شب را در قليانش مي گذارد خاكستر مي كند روياها و افكارش را حلقه موهايم دود مي شود از گلويش بيرون مي ريزم بغض مي كند شب را مي سوزاند من آتش مي گيرم!
۲)
باران ممنوع اين شهر
مي كوبد،
چنگ مي زنم
بر پيراهنت
مي كوبد
موهايم
بر صورتت
مي چرخم
در اين رقص تند
بر دستهايت
مي ريزم
باران
و موهاي محرمانه ام را
.
از پاشنه هاي بلند كفشم
تا تق تق قلب تو
يك كودكي فاصله گرفته ام
.
.
.
باران ممنوع اين سرزمين
اين ده
اين خانه
اين سقف كاهگلي
من
نه روبان به سر دارم
نه آستين هاي پفي
نه دامن پرنسسي
تنها
به باراني مي ماني
كه مي كوبد
تا هراز گاهي
سقف،خاكش را
بر سرم بريزد
من
رويا بسوزانم
گرم شود
نگاه ممتدش بر تن خيسم!
+
نوشته شده در ساعت 17:28 توسط شیما
|

مرد آمد زن دستهاي خسته اش را حلقه كرد رقصيد حلقه اشكهايش بر گردن مرد رقصيد دستهايش بوي كاغذ كهنه گرفته بود كاغذ كهنه بوي عكسي در خاطره اي دور مرد رفت زن در كاغذ مچاله بود!
+
نوشته شده در ساعت 10:39 توسط شیما
|
