وقتی باد می وزد
تو گریه می کنی برای رفتن قاصدک ها
من
چگونه به تو خواهم گفت طوفانی در راه است ؟
وقتی باد می وزد
تو گریه می کنی برای رفتن قاصدک ها
من
چگونه به تو خواهم گفت طوفانی در راه است ؟
لباس دست دومم را
برای تازه ترین زخم هایم می پوشم
گریه های آستین اش مال من نیست
پریشانی عطر سرشانه ها یش مال من نیست
من فقط موهایم را قایم می کنم
و دست هایم را
سنجاق سینه ی قرمز قلب شکلش اما
دست اول است
مال خودم است
آخرین وصله ی قلبم را می پوشاند
سرم را که بالا می گیرم
حس می کنم
دستت را زیر گردنم
نوازش می کنی
مهره ی جا نیافتاده را
و نمی دانی
من درد را
برای کشیدن تو دوست دارم!
سنگریزه ها
از دامنم می ریزند.
بی شک
این غار
تیله ای جا مانده از بازی خدا بوده است
نقش دستهای مردانه اما
بر دیواره های قلبم
سخت
سنگین
می لرزد.
.
زیر پایم آتش کشید و
موهایم را به علامت نیامدنش دود!
.
وقتی عشق - تنها می تواند
زوزه ی گرگی باشد در آستانه ی خدا
زمان
تنها- ترک هایی است بر روی هیکل سنگی مان!
پیاده می شوند از زنهای بی خلخال
ختم می شوند
به همین پیپ کوچک روی لبهایت
خشکی پوست توتونی این زن را پک بزن
دود کن
بافت سیاه موها
و درگیری انگشت هایت را.
آخرین چنگ خاطرات بر سینه ات
جمعه بودن مردی است
در شهری پر از خیابان!
برادرم رفته بود جنگ
که نام کوچه مان
شهرت من باشد
جنگ تمام شود
آتاری ها خاموش
خیابان ها تسلیم
کودکان برنده
و برگردد
شهادتش را لب تاقچه بگذارد
به گردنش بیاویزد
به هم شاگردی هایش نشان بدهد
و سر صف تشویقش کنند
برادرم جنگ را پس آورد
مُرد
که کوچه ها با پسوند زنانه
دست مردها بمانند
خدای ابراهیم
بشکند طاقچه ها را
مدال ها و تشویق ها را
و تبر را دست بازنده ترین کودک بگذارد
و بعد
به تنهایی اش پناه بدهد...
من آن دستهای مقوایی را گرم کردم
پر از درخت ایستاده بود
برگ برگ ورق می خوردیم
کلاغ های بی جای قصه رفتند
نم کشیده بودیم
او از بوی نفتالین موهایم می گفت
من به او از پرپر گلهای کاسه چینی
دستهایش با شهرزاد در یک کاسه بود
شاخه ای تنها در پارک
تکان می خورَد!
تمام بازگشت ها من ابدیست
- ازمن به خودم
- از من به خودم
خط ها خرابند
صدا هم اشغال می زند
- از مرگ به خودم
- از مرگ به خودم
فروغ نگفت
" صدا هم تنها می ماند "
بعد از این همه خاک شدن ها
بیا همدیگر را سیر بغل کنیم!
همین چند سیم نازک
کوه ها و دره ها و قلبت را می شکافند
تا کلمه های من را
روی صدایت بگذارند
از هر کجای دوست داشتنت که سقوط می کنم
پرنده ای هستم
روی سیم های تلفن
که دارد
اوج
می گیرد
زیباترین هدیه ای که امسال از ۱۷ اردی بهشت گرفتم شعری است که نمی دانم چه کسی آن را سروده اما می دانم چه کسی آن را برای من نوشته دلم خواست اشتیاق و عشقی را که در آن حس کردم بگویم و همه بفهمند که چند دست می شود بغل کرد....
من اعلام می کنم : هیچ زنی چون تو نیست
من اعلام می کنم
هیچ زنی نیست که بتواند
چون زمین لرزه ای ویرانم کنم
در لحظه های عشق
جز تو
هیچ زنی که بتواند مرا به آتش کشد غرق کند
شعله ور کند
و خاموش کند
چون هلالی به دو نیم کند ... جز تو
گلهای سرخ سرزمینت را
نعناع را و درختان سیب را
چنین دیرپا و چنین خوش
در دلم بکارد
جز تو
ای زن که در میان موهایت پرسشهایم را جا می گذارم
و تو ...
....
....
با تشکر از عزیزی که هرگز فراموشش نخواهم کرد
و شعر خودم:
من باران را
از زمانی دوست ندارم که بر بی پناهی ام بارید
کودک بود
بر دستهایم چنگ می انداخت
جایی در گوشه ی حیاط مادرم جا گذاشته بودمش
یادم رفته بود
در باران می لرزد
باران تند بود
بزرگ شد
تمام دنیا بی پناه شد
خدا معصوم اعلام اش کرد
مرگ معصومانه همه را پناه می داد
دیروز بچه گربه ای که به من پناه آورده بود
زیر باران مرد!