رگهايم
مارهاي آبي تنيده به تنم
مبادا زهر به قلبم نرسد
خدا
همچنان نزديك تر از بغضي است
كه قورت مي دهم
دهانم بوي دوستت ندارم مي دهد ،
شيرين زباني هايم را به ياد نياور
زخم هايت را به زبان مي آورم
آنچه مي شنوي
دردي از من دوا نشده
عسل از زخم زبانهايم جاري مي شود
زهرمار مي گويم :
سلام
اسم من : عسل بانو
اسم شما :
همين نوك زبانم است
ترجیح دادم
ترجيح دادم
اسمت را غلط بگويم
و باور نکنم
تو چشمهای مرا بسته ای
و هميشه
پشت سرم قايم شده ای
از شر تمام حدس های درست زده
سکوت کرده
و منتظر
تا دوباره
بيانديشمت !
حرفهای مرا
چه کسی پس می گيرد ؟
سکوتت پوست کلفت تر از اين حرفهاست
که در جيغ من بر سر دنيا
جا بزند
حالا
هی ٬
کلاه بر سر ما می گذارند
که چيزی برای به هوا انداختن داشته باشيم
زير پای کلاغ ها را می کنند
و پشت اين خطوط مردنی
نقطه می گذارند .
سرخط
هميشه منتظرم اما
حرفهای مرا کسی می زند
که جلدش کرده اند
صدا ها قطع می شود
دنيا
چقدر
سرش شلوغ است !
و خارش
می تواند
تنها اثر پشه ای باشد که خون تو را می مکد
و اثر تو
در پوست من نمی گنجد
پوست کنده تر از اين نمی توانم
با تو برخورد داشته باشم
حتماْ جای نيش زبانی تنگ است
لحن من لخته می بندد
در اين وصله ناجور
وقتی جيغ های هميشه من را
سکوت می شنوی
حتماْ
آنقدر به من چسبيده ای که
بين ما حتی
پشه پر نمی زند !