می چرخم

سنگریزه ها

از دامنم می ریزند.

بی شک

این غار

تیله ای جا مانده از بازی خدا بوده است

نقش  دستهای مردانه اما

بر دیواره های قلبم

سخت

سنگین

می لرزد.

.

زیر پایم آتش کشید و

موهایم را به علامت نیامدنش دود!

.

وقتی عشق - تنها می تواند

زوزه ی گرگی باشد در آستانه ی خدا

زمان

تنها-  ترک هایی است بر روی هیکل سنگی مان!

 

تمام این خیابان ها

پیاده می شوند از زنهای بی خلخال

ختم می شوند

به همین پیپ کوچک روی لبهایت

خشکی پوست توتونی این زن را پک بزن

دود کن

بافت سیاه موها

و درگیری انگشت هایت را.

آخرین چنگ خاطرات بر سینه ات

جمعه بودن مردی است

در شهری پر از خیابان!