می چرخم
سنگریزه ها
از دامنم می ریزند.
بی شک
این غار
تیله ای جا مانده از بازی خدا بوده است
نقش دستهای مردانه اما
بر دیواره های قلبم
سخت
سنگین
می لرزد.
.
زیر پایم آتش کشید و
موهایم را به علامت نیامدنش دود!
.
وقتی عشق - تنها می تواند
زوزه ی گرگی باشد در آستانه ی خدا
زمان
تنها- ترک هایی است بر روی هیکل سنگی مان!
+ نوشته شده در ساعت 19:7 توسط شیما چوداری
|