مرگ
روزی
چشم های خیره ی مرا
با پلک های ریمل زده ام
خواهد بست.
بوی پرتقال دهانم را
که دیشب تو برایم پوست کنده بودی
و رژ خرمالویی رنگم را

که برای تعلل تو و طعم های قدیم
بر لب هایم مالیده ام
خواهد ربود.
از تن من
بوی هوس هزاران مرد خواهد آمد
و به بوی کافور آغشته خواهد شد
مرگ دست هایم را خواهد برد
و جوانه های انگشت هایم را
در خاک خواهد کاشت.
کسی چه می داند...
شاید روزی
پرنده ای شده باشی
که بر شاخه های کلفت من
لانه کرده ای !
+ نوشته شده در ساعت 14:27 توسط شیما چوداری
|