مرگ     

روزی

چشم های خیره ی مرا

با پلک های ریمل زده ام

خواهد بست.

بوی پرتقال دهانم را

که دیشب تو برایم پوست کنده بودی

و رژ خرمالویی رنگم را

که برای تعلل تو و طعم های قدیم

بر لب هایم مالیده ام

خواهد ربود.

 

از تن من

بوی هوس هزاران مرد خواهد آمد

و به بوی کافور آغشته خواهد شد

 

مرگ دست هایم را خواهد برد

و جوانه های انگشت هایم را

در خاک خواهد کاشت.

کسی چه می داند...

شاید روزی

پرنده ای شده باشی

که بر شاخه های کلفت من

لانه کرده ای !