شهر

پشت سر من مي نالد

و من دارم ترك مي كنم

بيرون مي زنم

بيرون از من دردش گرفته...

در تنهايي به آغوشم بكش

اين گل وحشي

سرزمين ندارد

خانه ندارد

خيابانها، حرف پشت سر من است

و تمام شيشه ها

تن زنهايي باكره

من دارم ترك مي كنم

ماليده شدن باران را بر تن اين شيشه ها

من برنمي گردم

كه ناله هاي شهر

دستهاي تمام مردهاي عاشق است بر گردنم

در تنهايي

تيغ هايم

خونت را بغل مي كند

ريشه هايم نازك ترين رگ هاي تنيده به قلبت

من را له نكرده

بگذار

بچينمت!